اسطوره سازي امري است و اسطوره پرستي هم امري است . در فرهنگي اسطوره ساز سيطره قالب آن است كه سندي مكتوب از آن زمان وجود ندارد و هرچه هست روايتي است با اختلاف چند سال بعد كه سينه به سينه به نقل شده است و در اين ميان يكي آن ها را مكتوب كرده است . چيزي شبيه واقعه كربلا. كمي كه آدم بينديشد مي بيند در آن صحراي گرم كربلا كه در آنجا هرچه كه باشد سبزه اي نخواهد بود و تنها و تنها خاك است وسط آن حملات كه به قصد دفاع و كشتن بوده است و مضامير دفاع از حق انگيزه اصلي آن ، با آن گرد و خاكي كه به آسمان مي رود ، آدم نيم متر بعد تر از خودش را نمي بيند چه برسد به آن كه ببيند فلان يار امام حسين در كجاي آن دشت پر غبار چه مي كرده است .
اسطوره پرستي كه ازآئين سياووشان ايران آمده است و تبديل به مراسم تعزيه ظهر عاشورا شده درش اين مضامير وجود دارد كه قديس هركه بوده در مظلومانه ترين حالت ممكن قرار داشته و ناعدالتي كه در حق او رفته زمين و زمان را تا باشد در ماتم و اندوه فرو برده است . اين اسطوره پرستي يا به قول امروزي ها مرده پرستي كه در ميان ايرانيان رايج است به مذاق خيلي ها كه مذهبشان اكثريت شيعه است و شيعيان غالي نيز مي باشند بسيار خوش آمده است و اين خوش آمدن هم مفري است به سمت حركتي كه در آن براي بسياري اگر آب نداشته باشد براي عده اي نان دارد .
داستان دفن شهداي جنگ تحميلي در دانشگاه تهران از جنس همين امور است . در تمام دنيا كه تا دنيا باشد هستند آدمهايي كه به خاطر وطنشان از جانشان كه عزيزترين چيزي است كه به رايگان دارند ، مي گذرند و آن را به رايگان براي وطنشان مي دهند اما صورت مسئله اين است كه هرچيزي جايي دارد .زندگان را نمي توان در دنياي مردگان جاي داد و گفت هستي شما اينجاست و ونيز بالعكس .
پاسخ آيت الله علي خامنه اي هم در اين امر كمي جاي تامل دارد . ايشان فرموده اند كه دفن شهدا در دانشگاه اداي ديني است به اين بزرگان و آيا نمي شود گفت اگر غايت امر بزرگ داشت اين شهداست و نشان دادن اين كه بر جمهوري اسلامي چه ظلمي رفته است ، بهترين جا ساختمان رياست جمهوري است كه هر سفير و وكيل خارجي كه بيايد مي تواند ظلم گذشتگان خود را به جمهوري اسلامي ببيند . آيا نمي شود شهدا را در حوزه ها دفن كرد .
پاسخ بسيار روشن است . آنها كه اگاهانه رفته اند و انها كه اگاهانه مانده اند جاي خود را در ياد و اذهان مردم دارند و هيچ گاه از حافظه تاريخي جمع نخواهند رفت كه اگر نبودند ما و بسياري مانند ما نيز نبوديم .
Archive for فوریه, 2009
اسطوره سازي و جايگاه آن در جامعه
فوریه 26, 2009گفتگو كردن بخش سوم و مشتاقي
فوریه 24, 2009من مي خواستم اين جا يك چيزي را روشن كنم و ان اين كه يكي از دوستان كه ياد داشت هاي مرا خوانده بود وقتي همديگر را ديديم پرسيد در گفتگو نقطه اشتراك كجاست ؟
نقطه اشتراك در گفتگو اشتياق است است و بس . مشتاقي و مهجوري . حركت كردن به سمت يك ايدآليسم مطرح . حالا در اين مشتاقي و مهجوري دو حالت اساسي كه متناقض هم هستند ديده مي شوند . يا در گفتگو بر سرامري توافق حاصل است مانند علم دوستي و سعي مي شود با افزودن بر دانش افراد قبلي در جهت نيل به مقصود حركت كرد . در حالت دوم بر سر امري توافقي وجود ندارد و بيشتر مخالفت وجود دارد كه در تاريخ مانند داستان گاليله به عناد كشيده مي شود و در اين بين سعي مي شود كه با نقد كردن و شكافتن به سعي بيرون آوردن معايب آن ، امر بر بهتر كردن آن پيش رود .
حالا در نوشته پيش هم گفتم كه معني دروني سازي ، همان فرهنگ سازي نيز مي شود كه بخشي از آن تبديل به ضمير ناخود آگاه افراد جامعه مي شود . در بخشي از اين ضمير ناخودآگاه تلاش براي گفتگو كردن است به قصد حركت به سمت ايدآليسم مطرح . در درون اين دروني سازي آن چيزي هم كه جزوي ازآن در مي آيد مشتاقي است همراه با تحمل رقيب كه اجازه مطرح شدن هرگونه راي را مي دهد تا از بين آن ها آن راي كه بهتر است به كرسي نشانده شود .
ادامه دارد .
وظيفه اصلي وبلاگ نويسان در حمايت از خاتمي
فوریه 22, 2009تب حملات به سيد محمد خاتمي همچنان داغ است و در اين ميان تنها ياران غار ديروز دارند بي اعتبار مي شوند و پر روشن است كه علتش چيست ؟ قدرت . آن چه كه به واقع داشتن قدرت مي كند ، اين است كه آه و افغان خواهانش را به آسمان مي برد كه بله : من خدمت گذار ترم . بستن دو وب سايت حامي سيد محمد خاتمي نيز ناشي از همان طعم داشتن سهم در قدرت است و الا آدمها خود مي دانند كه چه كسي به نفع آنان گام بر مي دارد .
در ميان وبلاگ ها نيز موجي با عنوان حمايت از خاتمي و خبر رساني شايع شده است و همه به اتفاق در يكي از پارگراف ها يادي از دوم خرداد 76 مي كنند ، اما بايد دانست و به گوش ديگران نيز رساند كه آمدن سيد محمد خاتمي تنها كشيدن ترمز دنده عقب است و بس و ديگر هيچ خبري نيست والا به قول حسين مرعشي از اعضاي حزب كارگزاران بايد آقاي احمدي نژاد خودش براي دور دوم رئيس جمهور بشود تا خودش نيز جواب سيل تورمي را كه در راه است بدهد .
آنچه كه به نظر من در ميان اين نقل و انتقالات آراء و نظرات براي آگاهي دادن به مردم كم است ، دادن يك بينش اقتصادي است كه يك طرح ممكن است چگونه روال معيشتي آنان را عوض كند . به طور ساده و مختصر حساب يك دو دوتا چهار تا كردن است ، نقش بانك و نقد آراء دولت بر بانك ها ، نفت ، اقتصاد بدون نفت ، يارانه ها و چگونگي تامين اين يارانه ها كه هنوز در ايران سال 1388 بسياري را به پاي صندوق هاي راي مي كشاند . اگر وبلاگ ها و نويسندگانش شروع به دادن اين گونه اگاهيها بكنند مي توانند يك برگ امتياز به دست راي دهنده بدهند كه سيد محمد خاتمي چه مي گويد و دولت آقاي احمدي نژاد چه كرده است .
بهائيت و يك چاه و دو چاله جمهوري اسلامي
فوریه 20, 2009آئين بهائيت هم براي جمهوري اسلامي حكايت يك چاه و دوچاله است كه مرحوم جلال آل احمد راقمش بود . در كتاب بهائيگري احمد كسروي كه به قصد رسوا سازي آئين بهاييت نوشته شده است ابتداي به ساكن انچه در نظر خواننده عيان مي شود زدودن گرد و غبار از روي شيعه گري* است كه در ايران رخ داده است و سپس مرحوم احمد كسروي با استناد به آن چه كه در تاريخ آمده و كتبي كه چند تن از بزرگان اين آئين به رشته تحريردر آورده اند بحث را دنباله مي گيرد و به ستيز هاي قومي كه بين بابيون و بهائيون در مي گيرد اشاره مي كند و بحث در اين جا به خاتمه مي رساند : كه آئين بهايت پوست دارد و هسته ندارد .
يك چاه و دوچاله اي كه آئين بهاءيت براي جمهوري اسلامي به وجود اورده است اين است كه از طرفي در فقه شيعي آمده است كه اگر كسي امام زمان خود را نشناسد كافر مرده است و اگر كسي او را قبول نداشته باشد و انتظارش را از دين خارج است . از سويي ديگر با گسيل داشتن ايرانيان بهايي به خارج از كشور و آزادي عملشان در آنجا و تبليغات گسترده شان كوچك ترين فشاري را تاب نمي آورند و در بوق كرنا مي كنند كه اي دنيا كمك .
همين امر موجب شده است كه جمهوري اسلامي خودش را از چاه بيرون بكشد و با دوچاله پيش رو مقابله كند . اول اين كه جمهوري اسلامي مي گويد : حق حيات و زندگي دارند ولي حق تبليغات ندارند . كساني كه به آئيني مي گروند خود بخود احتياج به يك رهبر مذهبي دارند و يك رهبر مذهبي هم يك پايگاه مذهبي شمرده مي شود كه دم و دستگاهي به هم مي زند و كساني را دور خود جمع مي كند تا به صورت حداقلي امورات كفن و دفن و ازدواج و ساير موارد از اين دست را انجام دهد . در مرحله بعد به كساني كه حق حيات داده مي شود ، حق شهروندي نيز تعلق مي گيرد و بايد از حقوق شهروندي به طور مساوي برخوردار باشند و چون در جمهوري اسلامي به عنوان نمونه بهاءيان تنها تا ديپلم حق تحصيل دارند و دانشگاه نمي توانند بروند اين امر مسئله شهروند درجه يك و درجه دو را مطرح مي سازد ، در حالي كه همين بهايي به عنوان يك ايراني بايد دوسال زير پرچم خدمت كند .
اين ها و بسياري از اين مسائل يك چاه و دوچاله جمهوري اسلامي شده است .بهر روي منظور نگارنده از اين ياد داشت چيزي جز ياد آوري اين نكته نبود كه تنها راه برون رفت از اين يك چاه و دوچاله ملي گرايي بود و در امدن از يك نگاه كردن به حكومت با تم پر رنگ ديني .
*شيعه گري نام يك از كتاب هاي مرحوم احمد كسروي است .
پارادوكس ها در ايران و لندن يا همان توهم و تورم مدرك
فوریه 16, 2009دنيا را بر سر همين پارادوكس ها ساخته اند انگار و انگار اگر اين پارادوكس ها نمي بودند آدمها همه زير يك سقف جمع مي شدند و بدون هيچ بهانه اي به زندگي شان ادامه مي دادند . علي زاده طوسي در نامه هايي از لندن به گوشه اي از همين پارادوكس ها اشاره مي كند و مي نويسد : در اين جا يك نفر اول دكتر مي شود و چند شاگرد ماهر كه توانست تربيت كند و به جامعه تحويل دهد ، تازه مي شود آقا . اما در ايران همه از همان ابتدا آقا زاده به دنيا مي آيند و دانشگاه كه رفتند و شماره نظام پزشكي را كه گرفتند مي شوند ، دكتر . انگار محصول و كيفيتش در ايران دارد رنگ مي بازد و تنها همان كميت و وجه بارز پارادوكس دارد به خودش رنگ مي گيرد .
برادرم مي گويد : اتوبوس هاي درون شهري براي خودش دانشگاه سياري است ، بهترين راه هم ساكت نشستن و گوش دادن است . در يكي از همين اتوبوس ها دو پسر كه در مورد كامپيوتر و نرم افزارها باهم صحبت مي كردند همه اش به اشتباه واژه اي از قطعات كامپيوتر را اشتباه نلفظ مي كردند و به ديسك مي گفته اند : ديكس . اينجا شايد اين اشتباه به نظر نيايد و كوچك ديده شود اما اشتباه بزرگتر نديدن همين هاست . اين اشتباه آنجا بزرگ نمايي مي كند كه مردم فقط بر افزودن دانستن خود در سطح اكتفا مي كنند و به عمق نمي پردازند . كسي كه در ايران به قول محمد قائد : (دچار توهم مدرك مي شود) ديگر كيفيت را نمي بيند او يك مهندس است و دستش نبايد روغني يا خاكي شود . اين امر به وضوح در بروكراسي اداري ايران به چشم مي آيد ، تخصص يك ورق مقوايي است كه روي ان مُهري زده اند و طرف پله اي بالاتر ايستاده است اما آيا اين پله همان پله تخصصي شخص در محيط كاري وي مي باشد .
در پايان پر روشن است كه اين پارادوكس ها برخواسته از فرهنگ مملكتي است كه در آن عناوين بر محصول ارجحيت دارد و به قول فرهاد جعفري : مملكت بسته بندي شيك شده است اينجا و كيفيت ، گم و حق تنها در نزد فرد است .* چاره اين كار هم در آمدن از چاله توهم و تورم مدرك است كه انگار امروز شده است پلاك آدمهاي پياده اي كه : آقازاده اند اما اول دكترند .
*نقل به مضمون از فرهاد جعفري از مجله يك هفتم و نويسنده رمان كافه پيانو .
در ازدحام مفاهيم
فوریه 14, 2009در ازدحام مفاهيم* كه در ان هر روز در گفتگوهاي روزانه مان به آن ها بر خورد مي كنيم شايد به واقع آنچه دارد در اين ازدحام مفاهيم از فهمش كاسته مي شود ، خود زندگي است . آيا زندگي همين زنده بودن است و آيا زنده بودن همين رفتن به سمت كشف مفاهيم تازه براي زندگي است . اگر اين زندگي است و اين حركت همان پويش است ، آدمهاي سالهاي قبل آيا زندگي مي كرده اند . شايد با خود بگوييد آن ها هم در همين مسير بوده اند كه امروز جهان اينجاست .
منظور نگارنده اما اين نيست ؟ اين پويايي شايد همان فلسفيدن بوده است كه از سقراط تا امروز آمده است ، منظور كشف مفهومي زندگي است و نه اجزائ تركيب دهنده آن مانند ظلم و ستم و عدالت و اخلاق و دمكراسي و …. . در آوردن همان مفهوم از بين اين مفاهيم كه شايد بازهم ، همان فلسفيدن باشد خاطر اين نگارنده را سخت به خود آغشته است .
*برداشتي از يك ياد داشت هاي محمد قائد
گفتگو بخش دوم
فوریه 13, 2009استمرار عقلاني گفتگو باز شدن دريچه هاي شناخت را درپي دارد . شناخت از خود ، از ديگري از انجام امري و به عبارتي همان دروني شدن امر . دروني شدن به عبارتي همان تبديل شدن آن به فرهنگ است و گاه در اموراتي فرهنگ جزئي از ضمير ناخودآگاه مي شود . رجوع به اين ضمير ناخودآگاه باز خواني فرهنگ را در پي دارد ، فرهنگي كه بيان كننده مباني رفتاري و كرداري يك جامعه مي باشد .
براي اين دروني سازي عقلاني گفتگو جامعه نيازبه يك سري فرم هاي تعريف شده دارد كه بتواند با آن ها ضمير نا خودآگاه خود را واكاوي كند و فرم ها همان ايدئولوژي ها هستند . ايدئولوژي هايي كه ساختار بنيادين گفتگو ها را فراهم مي كنند بخشي از همان ضمير ناخودآگاه جمعي هستند و به قول محمد قائد در قيد كلامات زياد اسير نيستند ، نتيجه كار براي آنها مهم تر از عنوان كار است .
براي استمرار عقلاني گفتگو جامعه نيازمند تمرين است . حكومت هاي ديكتاتور ماب ، جداي از قدرت دوستي آمرانش ، از گفتگو مي ترسند چرا كه آن چه را كه حق مسلم خويش مي دانند را با گفتگو به دست نياورده اند با انقلاب كه برخاسته از خوي هستريك جامعه است بدست آورده اند . اين نه بدان معنا كه انقلاب امري عقلاني نيست بلكه انقلاب آنجايي صورتي مي پذيرد كه امكان ابراز خواسته هايش را ندارد و اين انجام انقلاب براي بيان خواسته ها امري عقلاني است ولي آنجا عقل در انقلاب به كنار زده مي شود كه در انقلاب تصميم ها را روح هيستريك جامعه مي گيرد و نه عقل و يا عقلاي جامعه .
به هر روي در فرم هاي پيش روي جوامع از سنتي و مدرن ، ديكتاتور ، سوسياليست ، كمونيست و ….. تكنولوژي نقش پر رنگي را ايفا مي كند و در عصر انقلاب هاي رسانه اي جامعه و حكومتي حكم مهتومش شكست است كه با تكنولوژي كه در آن انجام گفتگو سهل تر است به مقابله برخيزد . جوامع فيلترينگ را دور مي زنند و گفتگو مي كنند اما حكومتشان از فهميدن زبانشان عاجز است و در اين بين مسئله سوتفاهم پر رنگ مي شود كه ايدئولوژي ها براي حل آن آمده اند .
ايدئولوژي ها زبان هاي متفاوتند .
ادامه دارد .
حمله به خاتمي ، حمله به ؟
فوریه 11, 2009ديشب در سايت ها آورده بودند كه در راهپيمايي 22 بهمن به سيد محمد خاتمي حمله شده است . بايد كمي نگاه كرد كه حمله به خاتمي حمله به چه چيزي است چرا كه حمله به خاتمي حمله به يك فرد نيست حمله به يك طرز تلقي است از روشمندي حاكميت بر مردم كه اين روشمندي در چارچوب حالا يك نامي گنجانده مي شود از دمكراسي و مردم سالاري ديني تا سكلاريسم و لائيسم و …. چند ايسم ديگر .
در دو ياد داشت قبل با نام اخلاق گرايي در ورطه انتخابات نوشته بودم كه خاتمي براي قشري حالا هرچند ميليون نفري كه مي خواهند باشند ، يك نوستالوژي آرامش بخش بود از تحقق روياي حكومت مردم بر مردم و كساني كه اين ديد گاه ها را تاب نياوردند دوبال آن را يعني مطبوعات و جنبش دانشجويي را زدند تا بدين وسيله آنچه را كه نه سهم خويش بلكه (حق مسلم خويش مي دانند ) را با چنگ و دندان نگاه دارند و به عناون قيمي بر بالاي سر طفلي خردسال بايستند و آن طفل همان ريشه دمكرات مابي در بين مرم بود .
حمله به سيد محمد خاتمي از ديگر سو نيز حمله به مردم هم بود و اين كه هنوز هستند كساني كه تسامح و مدار را ، بر نمي تابند و حاضرند خودشان را با يك اشاره از بالاي ديوار قلعه همچون سربازان حسن صباح به پايين پرتاب كنند تا در اين ميان آنچه را كه مي انديشند به كرسي بنشانند و بگويند (درست تنها در نزد آنان است و بس ) .
اين حمله يك حمله معمولي چند نفر جان نثار نبود كه بشود آن ها را به دگماتيسم متهم كرد . اين واقعه از جنس همان وقايعي بود كه در هشت سال رياست وي روي مي داد كه خاتمي از آنها با نام هر 9 روز يك حادثه ياد مي كند . حوادثي كه تنها گِل كردن آب روشن را در پي مي داشت و بس .
اين امر هر چه كه بود ، بوي خوبي نمي داد .
در مورد كتاب جمهوريت سكوت مهستي شاهرخي و كمي فمينيسم
فوریه 10, 2009كتاب جمهوري سكوت نوشته مهستي شاهرخي را خواندم . به گفته خودش حاوي اشعار وي مي باشد و البته خودش را شاعر نمي داند . در مقدمه كوتاه كتابش اشاره اي نيز به فمينيسم ايراني و حركات كميك ان ها كرده است و به ريش همه آنها خنديده است .
من نوشته اش را و نه اشعارش را كه مي خواندم سخت به اعترافش پي بردم كه چرا شاعر نيست . شاهرخي كتابش را چيني نوشته است . يعني به جاي آن كه افقي بنويسد ، عمودي نوشته است . نمونه اش در شعر راي زنان .
چرا هنوز شناسنامه ايراني جلد قرمزت بكر
است ؟
همين است چرا در سطر بعدي است به كل جاي تامل دارد . هدفش تاكيد بر سوالي بودن است كه همان را علامت سوال آخر خط مي رساند كه اين جمله سوالي و معترضه است . يا در شعر زير تير چراغ برق .
ردپاي شاملو در اولين سطر سخت به نظر ميآيد . شاهرخي هم با آن آوردن دختران … دختران … دختران در شعرش و تاكيدش بر اندام وجوارح زنان و دختران و البته جاي سپاس دارد كه آن اصل كاري را نياورده است و خود سانسوري كرده است . در اين شعر پارگراف كوتاهي داشت كه اشاره اش به دستان پينه بسته روسپيان است .
دستان كوچك پينه بستان
چه چيز را چنگ مي زند .
تقسيم بنديش به روسپيان فقير و ثروتمند . روسپي كه كارش تن فروشي است دست و بدنش به احتمال قوي بايد نرم باشد تا پذيرفته شود و الا فاتحه همان كارش را هم بايد بخواند .
در شعر فمينيسم ما بي نوروز است بايد گفت كه خوب شروع كرده است اين يكي را ولي در آخر كار فاتحه را سخت خوانده است با آن هم ايما و اشاره اش .
بهر روي اين ها نيز براي خود نوشته و كتابي شده است اما بي كيفيت . مهستي شاهرخي جنبش فمينيسم ايران را كميك مي خواند و به ريش همه آن ها مي خندد . شايد شاهرخي فمينيسم را پويا تر از اين مي خواهد كه اشاره اش به كميك بودن آن كرده است ولي نگفته است ك چرا كميك است . در بحث اعضاي كمپين يك ميليون امضا كه شاهرخي دختران را به انجام اعمال بيهوده از قبيل جمع كردن امضا و خواندن اشعار فروغ متهم كرده است و به آنها مي خندد . در اين ميان اما بايد اشاره كرد كه ارزش كار كمپين در داخل بسيار با ارزش تر است از كار امثال شاهرخي . ميدان را خالي كردن و كنار گود ايستادن و لنگش كن است اين قبيل تلاش ها كه شاهرخي مي كند . نشاندن مهستي شاهرخي با شادي صدر بر روي صندلي فمينيسم و دمكراسي با هر قياسي مع الفارق است .
آخر سخن اين كه بهر روي و روشي كه در اين منوال پيش روي كنيم بايد دانست كه سياست فشار از پايين و چانه زني در بالاي حجاريان مي تواند جواب گو باشد چرا كه عمق ارزش يك حركت جوشش آن از پايين است و نه ريزش از بالا . قوانيني كه از بالا عوض شود و اوضاع را براي هر قشري عوض كند ، همان دستورات بالا نيز معكوس نيز عمل مي كند .
اخلاق گرايي در ورطه انتخابات
فوریه 5, 2009مرتضي مميزدر مجله بخارا در ياد داشتي بر آثار كامبيز درم بخش با عنوان در ظرافت و زيركي اشارات به درستي انگشتش را بر روي سوراخي مي گذارد كه بشريت دارد از ان جا گزيده مي شود .
مرتض مميز مي نويسد : ما زيركي را دوست داريم . ما ايراني ها ، تيز هوشي و تيز بيني توام با پاك دلي را زيركي مي گوييم ، زبلي چيز ديگري است ، مرحله بعد جلبي است ، مرحله بعدي سياست مداري . همين طور تا آخر كم كم اطمينان ما به صاحبان اين صفات كم و كمتر مي شود و ميزان صداقت آن ها هم همين طور .
سياست مداري در مداري خارج از زيركي ، افتادن و غلطيدن در ورطه دورويي ، جلبي و آخر هم سياست مداري است . اينجا درست همان جايي است كه اخلاق به چالشي اساسي كشيده مي شود و يا به عبارتي بهتر آغاز به خاك و خون كشيده شدن اخلاق است. در اين ميدان و كار و زار اگر اخلاق گرايي حكومت كند در افتادن به ورطه سياست مداري كم مي شود .
با نزديك شدن به انتخابات رياست جمهوري دهم و بازترشدن اين فضاي در افتادن به ورطه جلبي گري در ايران و گرفتن گوي سبقت در اين زمينه از يكديگر موضوع جنجالي روز حضور سيد محمد خاتمي در انتخابات دهم است و در همين راستا بازار حمله به وي نيز هر روز داغتر و داغتر مي شود .
يكي از روحانيون راست گرا و حامي دولت نهم حجه الاسلام رسايي اين بيرق را برآورده اند از هم اكنون كه : وا اسلاما و گوشه اي هم به مهاجراني زده اند و كارناوال عاشورا و ….. الي آخر . البته پر روشن است كه اين قضايا از كجا آب مي خوردند اما با اين حال اهل بخيه خوب مي دانند كه : بهترين دفاع حمله است .
اما اين دفاع از چه چيزي است و از براي چه چيزي ؟ دغه دغه خدمت گزاري كه ديگر اين همه آه و افغان ندارد . مردمي كه بر انها حكومت مي رود ، در فضايي باز و دمكرات مابانه خود خادم خود را مي شناسند و اول به سمت ديگي مي روند كه خوشبو تراست نه بزرگتر . تاريخ بي رحمتر از اين حرف هاست كه بشود با حمله به آن از خود دفاع كرد . سابقه فكري و عملي هركس در حافظه تاريخي عده اي عوام كه تاريخ شان با قيمت پودر تايد و قيمت برنج پر مي شود مي ماند . ميرحسين موسوي برايشان سد مقابل ولايت نيست ؛ حس آرامش بخش كوپن هاي ارزاق عمومي كمي است كه كم بود اما بود و امروز برايشان فرقي نمي كند كه خاتمي بيايد يا موسوي قيمت اجناس برايشان ميزانسن انتخابات را تنظيم مي كند حالا كارگردان هركه بوده است بوده باشد .
دغدغه اين نوشتار دفاع از سيد محمد خاتمي نيست كه او يك تنه سپر بلاي دوم خردادي ها شده است ، بلكه اين است كه روشن سازد كه اخلاقي گرايي آقايان رايحه خوش خدمت كجاست و چرا به حافظه نوستالوژيك عده اي كه هشت سال با آن زيسته اند احترام نمي گذراند و چرا به اين حرف سيد محمد خاتمي هنوز بعد از گذشت دوازده سال نرسيده اند كه : من رئيس جمهور همه هستم .