Archive for the ‘شخصي’ Category

نوشته اي بر نوشته عبدي كلانتري در مورد محمد قائد .

می 16, 2009

در وبلاگ عبدي كلانتري ياد داشتي با مضموني نقدگونه بر مقاله محمد قائد آمده است كه عبدي كلانتري با بر شمردن امتيازات و البته بيشتر انتقادات و نقاط ظعف در مقالات محمد قائد سعي بر شناساندن سبك نوشتن وي دارد و البته رساندن صدايش به گوش محمد قائد .
راقم اين سطور خود را بدان پايه نمي داند كه در حمايت از آن بنويسد و يا در نكوهش سبك ديگري اما آنچه كه به ذهنش رسيده است را مي نويسد تا شايد به قدر كفايت گامي به شناساندن نوع نوشتن وي برداشته باشد .
محمد قائد را نزديك 5 سالي است كه مطالبش را مي خوانم و مانند عبدي كلانتري شعف وافر نيز برده ام اما اين را بايد بنويسم كه در جايي خواندم كه گلشيري رمان آينه هاي در دارش را براي چهار نفر نوشته بود و نه بيشتر .
در مصاحبه عنايت فاني در برنامه به عبارت ديگر با داريوش آشوري هنگامي كه عنايت فاني بخشي از يكي از مقالات داريوش آشوري را خواند و از او پرسيد اين سبك نوشتن آيا مخاطب عوام را دچار مشكل نمي كند ، داريوش آشوري پاسخ داد كه او براي همه ن مي نويسد و همه او را نمي خوانند . به زبان ديگر آن كه او با زبان بي زباني مي گويد كه : او براي همه مي نويسد ولي همه او را ن مي خوانند .
انتشار دادن مقالات در صفحات وب دعوت از خواننده براي خواندن است ، حالا اگر كسي نمي خواند و يا كسي به نحوي مي نويسد كه عوام آن را نمي خواند ، داستان ديگري است .
اين گزيده گويي ها كه در بالا رفت براي آن بود تا به اين ايراد عبدي كلانتري بر مقالات محمد قائد شبهه كوچكي وارد شود كه : بيرون دادن پاراگراف هايي كه به صورت كلمات قصار ظهور مي كنند و اين كه در ترتيب نوشتن و گسترش تحليلي مكان درستي ندارند و اين كه خواننده بايد از فرهنگ و درك بالايي برخوردار باشد تا بتواند ارتباط آن پارگراف ها را با هم بفهمد ، در اين جاست كه نقش خواننده بارز مي شود و خواننده وارد گودي مي شود كه مي تواند از لابلاي سطور قلم نويسنده را دريابد .
در اين دوره اي كه به قول خود عبدي كلانتري خواندن مقالات فارسي در حد يك شكنجه است ، ‌خواندن مقالات محمد قائد آدمي را دچار شعفي وافر مي كند . محمد قائد براي يك روزنامه خوان معمولي نمي نويسد . محمد قائد براي كساني همچون عبدي كلانتري مي نويسد كه مي داند ، كه مي داند .

غذاها و آئين ها

آوریل 2, 2009

در برنامه امشب آپارات از بي بي سي فارسي فيلم سفرنامه قرن بيست و يكم ساخته نادر داوودي نشان داده شد . در طول فيلم كه محوري مردم شناسانه داشت ، نكته اي كوچك مطرح شد كه در اين جا كمي در‌مورد آن مي نويسم .
در طول فيلم گفته شد كه : آئينها جنبه رسمي اش را به خاطر غذاهايي كه در اين گونه مراسم طبخ مي شود به دست مي آورد . در حالي كه آئين هايي مثل چهارشنبه سوري طبخ غذاي خاصي را ندارند . اين آئين ها طرح شدنشان به صورت ملي را در ضمير پيام خود دارند كه پيام هايي هستند ملي گرايانه و انسان دوستانه كه خواهان خير و خوبي براي مردم خود دارند .
البته اين به آن معني نيست كه آئين هايي كه در آن غذا طبخ مي شوند پيامي ندارند بلكه آنها رسمي بودن خود را در محل و شهرهاي اطراف خود دارند و ملي نيستند . در اين گونه آئين ها براي آنكه بار عاطفي و معنايي را بتوانند به يكديگر انتقال دهند و به نوعي بانگ آگاهي براي اين انتقال داشته باشند كه از ان مي توان به نماد هم تعبير كرد ، غذاهايي بسته به نوع محل و محصولات و فصل و زمان برگذاري آئين ، طبخ مي كنند .
اين طبخ غذا باعث انتقال سينه به سينه آئين هايي مي شود در محل ها و شهرها كه تا چندي پيش هنوز هيچ گونه ردي از آن ها در هيچ فيلم و كتابي ديده نشده بود و به نوعي باعث اتحاد و ديدار و نقل و انتقال اخبار در بين مردم محل هاو شهرها مي شود .

پارادوكس ها در ايران و لندن يا همان توهم و تورم مدرك

فوریه 16, 2009

دنيا را بر سر همين پارادوكس ها ساخته اند انگار و انگار اگر اين پارادوكس ها نمي بودند آدمها همه زير يك سقف جمع مي شدند و بدون هيچ بهانه اي به زندگي شان ادامه مي دادند . علي زاده طوسي در نامه هايي از لندن به گوشه اي از همين پارادوكس ها اشاره مي كند و مي نويسد : در اين جا يك نفر اول دكتر مي شود و چند شاگرد ماهر كه توانست تربيت كند و به جامعه تحويل دهد ، تازه مي شود آقا . اما در ايران همه از همان ابتدا آقا زاده به دنيا مي آيند و دانشگاه كه رفتند و شماره نظام پزشكي را كه گرفتند مي شوند ، دكتر . انگار محصول و كيفيتش در ايران دارد رنگ مي بازد و تنها همان كميت و وجه بارز پارادوكس دارد به خودش رنگ مي گيرد .
برادرم مي گويد : اتوبوس هاي درون شهري براي خودش دانشگاه سياري است ، بهترين راه هم ساكت نشستن و گوش دادن است . در يكي از همين اتوبوس ها دو پسر كه در مورد كامپيوتر و نرم افزارها باهم صحبت مي كردند همه اش به اشتباه واژه اي از قطعات كامپيوتر را اشتباه نلفظ مي كردند و به ديسك مي گفته اند : ديكس . اينجا شايد اين اشتباه به نظر نيايد و كوچك ديده شود اما اشتباه بزرگتر نديدن همين هاست . اين اشتباه آنجا بزرگ نمايي مي كند كه مردم فقط بر افزودن دانستن خود در سطح اكتفا مي كنند و به عمق نمي پردازند . كسي كه در ايران به قول محمد قائد : (دچار توهم مدرك مي شود) ديگر كيفيت را نمي بيند او يك مهندس است و دستش نبايد روغني يا خاكي شود . اين امر به وضوح در بروكراسي اداري ايران به چشم مي آيد ، تخصص يك ورق مقوايي است كه روي ان مُهري زده اند و طرف پله اي بالاتر ايستاده است اما آيا اين پله همان پله تخصصي شخص در محيط كاري وي مي باشد .
در پايان پر روشن است كه اين پارادوكس ها برخواسته از فرهنگ مملكتي است كه در آن عناوين بر محصول ارجحيت دارد و به قول فرهاد جعفري : مملكت بسته بندي شيك شده است اينجا و كيفيت ، گم و حق تنها در نزد فرد است .* چاره اين كار هم در آمدن از چاله توهم و تورم مدرك است كه انگار امروز شده است پلاك آدمهاي پياده اي كه : آقازاده اند اما اول دكترند .
*نقل به مضمون از فرهاد جعفري از مجله يك هفتم و نويسنده رمان كافه پيانو .

در ازدحام مفاهيم

فوریه 14, 2009

در ازدحام مفاهيم* كه در ان هر روز در گفتگوهاي روزانه مان به آن ها بر خورد مي كنيم شايد به واقع آنچه دارد در اين ازدحام مفاهيم از فهمش كاسته مي شود ،‌ خود زندگي است . آيا زندگي همين زنده بودن است و آيا زنده بودن همين رفتن به سمت كشف مفاهيم تازه براي زندگي است . اگر اين زندگي است و اين حركت همان پويش است ، آدمهاي سالهاي قبل آيا زندگي مي كرده اند . شايد با خود بگوييد آن ها هم در همين مسير بوده اند كه امروز جهان اينجاست .
منظور نگارنده اما اين نيست ؟ اين پويايي شايد همان فلسفيدن بوده است كه از سقراط تا امروز آمده است ، منظور كشف مفهومي زندگي است و نه اجزائ تركيب دهنده آن مانند ظلم و ستم و عدالت و اخلاق و دمكراسي و …. . در آوردن همان مفهوم از بين اين مفاهيم كه شايد بازهم ، همان فلسفيدن باشد خاطر اين نگارنده را سخت به خود آغشته است .
*برداشتي از يك ياد داشت هاي محمد قائد

در مورد كتاب جمهوريت سكوت مهستي شاهرخي و كمي فمينيسم

فوریه 10, 2009

كتاب جمهوري سكوت نوشته مهستي شاهرخي را خواندم . به گفته خودش حاوي اشعار وي مي باشد و البته خودش را شاعر نمي داند . در مقدمه كوتاه كتابش اشاره اي نيز به فمينيسم ايراني و حركات كميك ان ها كرده است و به ريش همه آنها خنديده است .
من نوشته اش را و نه اشعارش را كه مي خواندم سخت به اعترافش پي بردم كه چرا شاعر نيست . شاهرخي كتابش را چيني نوشته است . يعني به جاي آن كه افقي بنويسد ، عمودي نوشته است . نمونه اش در شعر راي زنان .
چرا هنوز شناسنامه ايراني جلد قرمزت بكر
است ؟
همين است چرا در سطر بعدي است به كل جاي تامل دارد . هدفش تاكيد بر سوالي بودن است كه همان را علامت سوال آخر خط مي رساند كه اين جمله سوالي و معترضه است . يا در شعر زير تير چراغ برق .
ردپاي شاملو در اولين سطر سخت به نظر ميآيد . شاهرخي هم با آن آوردن دختران … دختران … دختران در شعرش و تاكيدش بر اندام وجوارح زنان و دختران و البته جاي سپاس دارد كه آن اصل كاري را نياورده است و خود سانسوري كرده است . در اين شعر پارگراف كوتاهي داشت كه اشاره اش به دستان پينه بسته روسپيان است .
دستان كوچك پينه بستان
چه چيز را چنگ مي زند .
تقسيم بنديش به روسپيان فقير و ثروتمند . روسپي كه كارش تن فروشي است دست و بدنش به احتمال قوي بايد نرم باشد تا پذيرفته شود و الا فاتحه همان كارش را هم بايد بخواند .
در شعر فمينيسم ما بي نوروز است بايد گفت كه خوب شروع كرده است اين يكي را ولي در آخر كار فاتحه را سخت خوانده است با آن هم ايما و اشاره اش .
بهر روي اين ها نيز براي خود نوشته و كتابي شده است اما بي كيفيت . مهستي شاهرخي جنبش فمينيسم ايران را كميك مي خواند و به ريش همه آن ها مي خندد . شايد شاهرخي فمينيسم را پويا تر از اين مي خواهد كه اشاره اش به كميك بودن آن كرده است ولي نگفته است ك چرا كميك است . در بحث اعضاي كمپين يك ميليون امضا كه شاهرخي دختران را به انجام اعمال بيهوده از قبيل جمع كردن امضا و خواندن اشعار فروغ متهم كرده است و به آنها مي خندد . در اين ميان اما بايد اشاره كرد كه ارزش كار كمپين در داخل بسيار با ارزش تر است از كار امثال شاهرخي . ميدان را خالي كردن و كنار گود ايستادن و لنگش كن است اين قبيل تلاش ها كه شاهرخي مي كند . نشاندن مهستي شاهرخي با شادي صدر بر روي صندلي فمينيسم و دمكراسي با هر قياسي مع الفارق است .
آخر سخن اين كه بهر روي و روشي كه در اين منوال پيش روي كنيم بايد دانست كه سياست فشار از پايين و چانه زني در بالاي حجاريان مي تواند جواب گو باشد چرا كه عمق ارزش يك حركت جوشش آن از پايين است و نه ريزش از بالا . قوانيني كه از بالا عوض شود و اوضاع را براي هر قشري عوض كند ، همان دستورات بالا نيز معكوس نيز عمل مي كند .

و البته واضح و مبرهن است كه …

فوریه 3, 2009

امروز كتاب البته واضح و مبرهن است كه …. نوشته ضيا موحد رساله اي در مقاله نويسي را به پايان بردم . نگاه كردن به فلسفه كاربردي زبان چه قدر سخت است و مشكل . حقيقتش اين است كه ساختار مقالات فلسفي با ساختار مقالات ديگر يكسان است اما در اين رشته نوشتاري بنيان مقالات را همان ساختار دوگانه زبان روشن مي سازد كه تا به حال به آن توجه زيادي نمي كردم . با پس و پيش شدن لغات و توجه كردن به اين كه يك كلمه در حالت كاربرد عوامانه آن با كاربرد فلسفيش مبني بر ادله صدق بودن كلمه در جمله براي اثبات صدق و نه كذب بودن حالت فلسفيش به چه ميزان موثر است ، اين ساختار نوشتاري را برايم بسي مشكل كرده است كه براي دانستنش هنوز اندر خم يك كوچه ام .
خواندن اين رساله را براي مبتدياني مانند خودم پيشنهاد مي كنم .

كوه پيمايي و شايد يك منطق

ژوئن 28, 2008

بعد از سه هفته كوهنوردي در روزهاي جمعه ، حقيقتش اين است كه بدم نمي آيد كه سيگار كشيدن را كنار بگذارم اما اين وسوسه اش راحتم نمي گذارد و هي كنار لبم يك خودار بيك است كه هر چند ثانيه بين دو انگشت دست چپم بالاو پايين مي شود . سيگار كشيدن برايم يك جور فرار كردن است براي لحظاتي از آن چيزي كه هستم حالا آن هست چيست ، بماند .

 اما طبيعت گردي و گشتن در بين اين كوهها و ارتفاعاتش حس خوبي را برايم به ارمغان مياورد طوري كه تا 24 ساعات احساس شاداب بودن مي كنم .

               

 در بين گشت زدن هايم در كوهها يك منطق رياضي را مي بينم . يك رياضي چينش كوهها . نه اين كه بخواهم بگويم مانند آنها كه همه چيز را مي اندارند به پاي خدا نه اما يك ترتيب هست . در اين عكس ها نگاه كنيد . به چشم من كه اين  جور به نظر مي‌آيد ، حالا چرا ، نمي دانم .

بهر حال اين برنامه كوه پيمايي هم برايم جدي شده است . صبح هاي جمعه ساعت 4:30 پاي كوه هستيم براي رفتن و هر بار سه يا چهار ساعتي را به كوپيمايي ادامه مي دهيم . صبحانه را در جايي مي خوريم و استراحتي مي كنيم در حدود يك ساعت و بعد دوباره بر مي گرديم . خداكند كه اين هفته هم برويم .

اين عكس هم مي تواند جالب باشد .

    

              

چرا ناكامي ها

ژوئن 18, 2008

حقيقتش آن است كه ناكامي ها وبلاگ ديگر من است  و وبلاگ ديگر من در جايي ديگر است . شايد وردپرسي شدن اين وسوسه جهاني طعم ديگري داشته باشد كه بيايي اينجا و انگار هجرت كرده اي هستي تازه كار . ناكامي ها از كجا مي آيد و به كجا مي رود بايد گفت آمدنش در اين گفتار اول نمي گنجد و به كجا مي رود هم نمي دانم . شايد نتوانم اين جا راحت باشم و بنويسم . دنيايي تازه است و محيطي ديگر . از سال 1383 كه شروع به وب نوشتن كرده ام اين اولين بار است كه به فكر هجرت كردن به سرويس ديگري مي افتم  و آن هم بيشتر براي آن است كه دوستان دم به دم شعار مي دهند كه فيلتري و بس . البته اين فيلتر شدن هم به دلايل سياسي و حقوق بشري و يا سكسي نيست ، اما نمي دانم چرا و پيگيرش هم نشده ام .

بهر حال ناكمي ها جايي است براي تمام نداشته هايي كه آرزومنديشان آدمي را اذيت مي كند . و اولينش اخلاق ناب است .

پس شروع مي كنيم ……………  .